...
روز اول باخود گفتم :
دیگرش هرگز نخواهم دید...
روز دوم باز گفتم:
لیک با اندوه وبا تردید...
روز سوم هم گذشت اما...
بر سر پیمان خود بودم...
ظلمت زندان مرا میکشت...
باز زندان بان خود بودم...
آن من دیوانه ی عاصی...
در درونم های و هوی میکرد..
مشت بر دیوار ها میکوفت...
روزنی را جستجو میکرد..
.میشنیدم نصفه شب در خواب..
.های های گریه هایش را..
.در صدایم گوش میکردم...
درد سیال صدایش را...
شرمگین میخواندمش بر خویش...
از چه بیهوده گریانی...
در میان گریه مینالید.
.دوستش دارم نمیدانی؟؟؟
روز ها رفتند و من دیگر...
خود نمیداتم کدامینم...
آن من سر سخت مغرورم...
یا من مغلوب دیرینم...؟؟
+ نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط زهـرا
|